خرید بک لینک
گر درآید عاقلی گو راه نیست ور درآید عاشقی صد مرحبا مجلس ایثار و عقل سخت گیر صرفه اندر عاشقی باشد وبا ننگ آید عشق را از نور عقل بد بود پیری در ایام صبا خانه بازآ عاشقا تو زوترک عمر خود بی عاشقی باشد هبا جان نگیرد شمس تبریزی به دست دست بر دل نه برون رو قالبا 173 از یکی آتش برآوردم تو را در دگر آتش بگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن آخر فروخوردم تو را با منی وز من نمی داری خبر جادوم من جادوی کردم تو را تا نیفتد بر جمالت چشم بد گوش مالیدم بیازردم تو را دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد این کف دست جوامردم تو را 174 ز آتش شهوت برآوردم تو را و اندر آتش بازگستردم تو را از دل من زاده ای همچون سخن چون سخن من هم فروخوردم تو را با منی وز من نمی دانی خبر چشم بستم جادوی کردم تو را تا نیازارد تو را هر چشم بد از برای آن بیازردم تو را رو جوامردی کن و رحمت فشان من به رحمت بس جوامردم تو را 175 از ورای سر دل بین شیوه ها شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها عاشقان را دین و کیش دیگرست اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها دل سخن چینست از چین ضمیر وحی جویان اندر آن چین شیوه ها جان شده بی عقل و دین از بس که دید زان پری تازه آیین شیوه ها از دغا و مکر گوناگون او شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها پرده دار روح ما را قصه کرد زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها شیوه ها از جسم باشد یا ز جان این عجب بی آن و بی این شیوه ها مرد خودبین غرقه شیوه خودست خود نبیند جان خودبین شیوه ها شمس تبریزی جوانم کرد باز تا ببینم بعد ستین شیوه ها 176 روح زیتونیست عاشق نار را نار می جوید چو عاشق یار را روح زیتونی بیفزا ای چراغ ای معطل کرده دست افزار را جان شهوانی که از شهوت زهد دل ندارد دیدن دلدار را پس به علت دوست دارد دوست را بر امید خلد و خوف نار را چون شکستی جان ناری را ببین در پی او جان پرانوار را گر نبودی جان اخوان پس جهود کی جدا کردی دو نیکوکار را جان شهوت جان اخوان دان از آنک نار بیند نور موسی وار را جان شهوانی ست از بی حکمتی یاوه کرده نطق طوطی وار را گشت بیمار و زبان تو گرفت روی سوی قبله کن بیمار را قبله شمس الدین تبریزی بود نور دیده مر دل و دیدار را 177 ای بگفته در دلم اسرارها وی برای بنده پخته کارها ای خیالت غمگسار سینه ها ای جمالت رونق گلزارها ای عطای دست شادی بخش تو دست این مسکین گرفته بارها ای کف چون بحر گوهرداد تو از کف پایم بکنده خارها ای ببخشیده بسی سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها خود چه باشد هر دو عالم پیش تو دانه افتاده از انبارها آفتاب فضل عالم پرورت کرده بر هر ذره ای ایثارها چاره ای نبود جز از بیچارگی گر چه حیله می کنیم و چاره ها نورهای شمس تبریزی چو تافت ایمنیم از دوزخ و از نارها 178 می شدی غافل ز اسرار قضا زخم خوردی از سلحدار قضا

برچسب: نویسنده: gorbanali تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 20:33

صفحه بندی